امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
31فروردین
#1
سی و یکم فروردین
بعد از اینکه مشتاقانه بیشتر از یکسال روی قدمهای 12 گانه کار کردم .بخاطر سقوط و انحراف مداوم به سمت دلسوزی برای خودم و رنجش از ناتوانی فرد الکلی در حمایت عاطفی ازش نا امید شدم . یکشب وقتی روی قدمهای ششم و هفتم تمرکز می کردم . یک کلمه به ذهنم خطور کرد وقتی کاملا آماده بودیم که خداوندنواقص ما را برطرف کند .مثل این بود که پرده ای از جلوی چشمانم برداشته شود . تلاش الکلی را دیدم و مبارزه او را برای متعادل ماندن (پاک ماندن) و من همینطور برای مبارزه خودم احساس همدردی میکردم . دلسوزی برای خودم و رنجش از بین رفته بود .


یاد آوری امروز

میخواهم آماده باشم تا نواقصم برطرف شود . آنچه که در توانم باشد .انجام خواهم داد. می توانم یک آگاهی بدون قضاوت از خودم را افزایش دهم .آنچه را که کشف میکنم قبول دارم و کاملا مشتاقم که عوض شوم . اما این قدرت را ندارم .که خود را بهبود بخشم . فقط آن قدرت مافوق من می تواند این کار را انجام دهد . "این حقیقت را قبول میکنم که برای بدست آوردن سلامتی احتیاج به کمک دارم .و اینکه بدون کمک نمی توانم آنرا بدست بیاورم .
حتی روز " مرگم " هم تفاهم نخواهیم داشت
                                  من  اون روز سفید می پوشم
                                                                 وتو سیاه
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان