امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان های شبانه / هر شب یک داستانک
#11
درویش تهی دست
 
درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد .

کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .

کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟

درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و
خدا هم کریم .

آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟

درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت
. خریدار قلیان

کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و

قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .

ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط

خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .
خدایا چه کسی تو رادراغوش گرفته که اینچنین ارامی؟ Д Ŧ Ŀ ã s[تصویر:  91.gif]

[تصویر:  78.gif]
 
پاسخ
#12
خورشید سربازان اشک نهم   
 مهرداد دوم اشکانی با سپاهش از کنار باغ سبزی می گذشت سایه درختان باغ مکان خوبی بود برای استراحت .

فرمانروا دستور داد در کنار دیوار بزرگ باغ لشکریان کمی استراحت کنند . باغبان نزدیک پادشاه ایران زمین آمده و از

او و
سربازان دعوت کرد که به باغ وارد شوند . مهرداد گفت ما باید خیلی زود اینجا را ترک کنیم و همین جا مناسب

است . باغبان گفت دیشب خواب می دیدم
خورشید ایران در پشت دیوار باغم است و امروز پادشاه کشورم را اینجا

می بینم . مهرداد گفت اشتباه نکن آن
خورشید من نیستم آن خورشید سربازان ایران هستند که در کنار دیوار باغت

نشسته اند .

از این همه فروتنی و بزرگی پادشاه ایران زمین
اشک در چشمان باغبان گرد آمد .

مهرداد دوم (
اشک نهم ) بسیار فروتن بود و همواره در کنار سربازان خویش و بدور از تجملات بود . اندیشمند

کشورمان ارد بزرگ می گوید : فرمانروای شایسته ارزش
سربازان را کمتر از خود نمی داند .

اشک نهم به ما آموخت ارتش ایران یگانه و یکتاست.

 
خدایا چه کسی تو رادراغوش گرفته که اینچنین ارامی؟ Д Ŧ Ŀ ã s[تصویر:  91.gif]

[تصویر:  78.gif]
 
پاسخ
#13
امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.



شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.



امیر برگشت و دید هیچکس نیست .



شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.
خدایا چه کسی تو رادراغوش گرفته که اینچنین ارامی؟ Д Ŧ Ŀ ã s[تصویر:  91.gif]

[تصویر:  78.gif]
 
پاسخ
#14
[bgcolor=#FFF0F5]دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد.[/bgcolor]

[bgcolor=#FFF0F5]دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:[/bgcolor]

[bgcolor=#FFF0F5] امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد.[/bgcolor]

[bgcolor=#FFF0F5]آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.[/bgcolor]

[bgcolor=#FFF0F5]ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.[/bgcolor]

[bgcolor=#FFF0F5]او بر روی سنگ نوشت: امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .[/bgcolor]

[bgcolor=#FFF0F5]دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:[/bgcolor]

[bgcolor=#FFF0F5] چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟[/bgcolor]

[bgcolor=#FFF0F5] دوستش پاسخ داد :[/bgcolor]

[bgcolor=#FFF0F5]وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن[/bgcolor]

[bgcolor=#FFF0F5] را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی[/bgcolor]

[bgcolor=#FFF0F5] آن را پاک نکند...[/bgcolor]
خدایا چه کسی تو رادراغوش گرفته که اینچنین ارامی؟ Д Ŧ Ŀ ã s[تصویر:  91.gif]

[تصویر:  78.gif]
 
پاسخ


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان بهبودی زنده یاد امید NASIB 1 2,932 2016-05-14، 11:26
آخرین ارسال: NASIB
  داستان عقاید mojtaba_s 4 3,041 2016-01-14، 12:40
آخرین ارسال: Atlas
  داستان بهبودی mehdiast 6 4,009 2014-10-17، 06:44
آخرین ارسال: MOZHGAN

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: