ارسالها: 296
موضوعها: 2
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2015Jan
اعتبار:
208
[font]كوه پرسيد ز رود، زير اين سقف كبود، راز ماندن در چيست؟؟!!!! [/font]
[font] گفت : در رفتن من... كوه پرسيد : و من؟؟!!!! [/font]
[font] گفت: در ماندن تو !!!! [/font]
[font] بلبلي گفت: و من؟؟!!!! [/font]
[font] خنده اي كرد و بگفت: در غزل خواني تو!!!! [/font]
[font] آه از آن آبادي، ك در آن كوه روَد، رود مرداب شود و در آن [/font]
[font]بلبل سر گشته سرش را به گريبان ببرد و نخواند ديگر،[/font]
[font] من و تو: بلبل و كوه و روديم [/font]
[font]راز ماندن جز در [/font]
[font]خواندن من، ماندن تو، رفتن ياران سفر كرده يمان نيست، بدان !!!!!![/font]
ارسالها: 1,425
موضوعها: 21
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2014Feb
اعتبار:
307
جوانی بادوچرخه اش باپیرزنی برخوردکرد
[align=right].
[align=right].
[align=right].
[align=right].
.
.
.
وبه جای اینکه ازاوعذرخواهی کندوکمکش کندتاازجایش بلندشود،شروع به خندیدن ومسخره کردن اونمود؛
سپس راهش راکشیدورفت؛پیرزن صدایش زدوگفت:چیزی از تو افتاده است.
جوان به سرعت برگشت وشروع به جستجونمود؛پیرزن به اوگفت:زیادنگرد؛
مروت ومردانگی ات به زمین افتادوهرگزآنرانخواهی یافت؛؛
.
"زندگی اگر خالی ازادب واحساس واحترام واخلاق باشد،هیچ ارزشی ندارد"
زندگی حکایت قدیمی کوهستان است!
صدا می کنی و می شنوی؛
پس به نیکی صدا کن، تا به نیکی به تو پاسخ دهد ...
[font]موفقیت یک انتخاب است نه یک اتفاق[/font]
ارسالها: 672
موضوعها: 14
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2014Jun
اعتبار:
302
[font]شازده کوچولو به سیاره دوم رفت ، آنجا فقط یک پادشاه زندگی میکرد .
بعد از ملاقاتی کوتاه شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند !! ... اما
فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد ، گفت : نرو ...
تو را وزیر دادگستری میکنم . شازده کوچولو گفت : اینجا کسی نیست که او را محاکمه کنم !!
فرمانروا گفت : خوب ، خودت را محاکمه کن ..!! این سخت ترین کار دنیاست .
اینکه بتونی درباره ی خودت قضاوت درستی داشته باشی ، و عادلانه خودت را محاکمه کنی .
"آنتوان دونست اگرویری"[/font]
خدا را دوست دارم ....
*********** ابر را در بيكرانه آسمان ميگرياند ، تا غنچه ي حقيري را روي زمين بخنداند ....
ارسالها: 672
موضوعها: 14
Thanks Received:
0 in 0 posts
Thanks Given: 0
تاریخ عضویت: 2014Jun
اعتبار:
302
یکی نزد حکیمی آمده و گفت : خبر داری فلانی درباره ات چقدر غیبت و بدگویی کرده ؟ حکیم با تبسم گفت: او تیری را به سویم پرتاب کرد که به من نرسید ...
تو چرا آن تیر را از زمین برداشتی و در قلبم فروکردی ؟
یادمان نرود هیچوقت سبب نقل کینه ها و دشمنی ها نباشیم .
خدا را دوست دارم ....
*********** ابر را در بيكرانه آسمان ميگرياند ، تا غنچه ي حقيري را روي زمين بخنداند ....